تبليغاتX
ما به هم محتاجیم


ما به هم محتاجیم

درد و دل
آثار بجا مانده از یک عاشق
دوستان عاشق تنها
دوستان عاشق
موضوعات
آمار وب
طراح قالب:
لوگو دوستان
كدهاي جاوا

خدای را در درونم با زبان بی زبانی توصیف می کنم
از خدای هیچ را آرزومندم
در پناهش امنم
در کنارش آرامم
بی وقفه صدایت می زنم تا در من همچنان بتابی
جاری می شود اشکهایم هر گاه می خوانمت
امیدوارم از رحمت عشقت
تکیه گاه می خوانمت
امید می دانمت
و پیوسته در تار و پودم با کلاف جان می بافمت
و در ریسمان آسمانی ات که مرا به بلوغ می رساند چنگ می زنم
به بودن نیازی نیست چرا که هستم
من برای ابد هیچم به بودنم احتیاجی نیست
زیرا می دانم و ایمان دارم آنگاه که به نبودن می رسم ذره ای پیوسته ام در اقیانوس وسعت بی انتهای تو
لذت می برم و رنج می کشم و می چرخم در چرخه پیوسته زندگی چرا که من می دانم
رنج چیست و لذت یعنی چه
هر دو را چون شب و روز که هرگز از هم جدا نیستند با عشق به سر می کنم
به تو می رسم در انتهای این راه بی انتها
چرا که از تو ام و جویبار وجودم به اقیانوس وجود تو می رسد

 


چهار شمع به آهستگی می‌سوختند، در آن محیط آرام صدای صحبت آنها به گوش می‌رسید.


شمع اول گفت: من صلح و آرامش هستم، هیچ كسی نمی‌تواند شعله مرا روشن نگه دارد من باور دارم كه به زودی می‌میرم ....... سپس شعله صلح و آرامش ضعیف شد تا به كلی خاموش شد

شمع دوم گفت: من ایمان و اعتقاد هستم، ولی برای بیشتر آدمها دیگر چیز ضروری در زندگی نیستم پس دلیلی وجود ندارد كه دیگر روشن بمانم ......... سپس با وزش نسیم ملایمی ایمان نیز خاموش گشت.

شمع سوم با ناراحتی گفت: من عشق هستم ولی توانایی آن را ندارم كه دیگر روشن بمانم، انسانها من را در حاشیه زندگی خود قرار داده‌اند و اهمیت مرا درك نمی‌كنند، آنها حتی فراموش كرده‌اند كه به نزدیكترین كسان خود عشق بورزند .............. طولی نكشید كه عشق نیز خاموش شد.
ناگهان كودكی وارد اتاق شد و سه شمع خاموش را دید، گفت: چرا شما خاموش شده‌اید، همه انتظار دارند كه شما تا آخرین لحظه روشن بمانید ......... سپس شروع به گریستن كرد ........... پــــــــس...

شمع چهارم گفت: نگران نباش تا زمانیكه من وجود دارم ما می‌توانیم بقیه شمع‌ها را دوباره روشن كنیم، مـن امـــید هستم.
با چشمانی كه از اشك و شوق می‌درخشید ..... كودك شمع امید را برداشت و بقیه شمع‌ها را روشن كرد...


نقش گفتار در زندگی
 
گفتار نقش مهمی را در بازی زندگی بر عهده دارد
بر اساس گفتار مورد بخشش
خداوند و یا مورد خشم و قهر او
قرار میگیرم مرگ و زندگی هردو در اختیار زبان
هستند به جسم و زندگی ما
نیز شکل میدهند
اگر به هنگام دعا باور داشته باشید که به هر چه
می خواهید میرسیم، همانا
آن را دریافت خواهید کرد
98 در صد بدن انسان گوش است هر چرا که در زبان
جاری شود تاثیر شگرفی بر
جسم و روح انسان می گذارد
زبان انسان باید برای شفا ، موفق شدن ، و دعای
خیر باشد
و به یاد داشته باشید آنچرا که برای دیگران
بخواهید برای خود تان اتفاق
می افتد نتیجه گفتار و پندار انسان به سوی
خودش باز می گردد. همه انسانها از یک روح الهی
هستن
به آنچرا که پیش رو دارید به دیده تحسین
بنگرید خاموش باش. و رستگاری
پروردگار قانون الهی را نظاره کن
گناه بیماری و مرگ صورتی دیگر از مادیات و
اندیشه های دنیوی هستند
.
عشق
هر انسان با عشق هستی اش را در کره ی خاکی آغاز
می کند . به یکدیگر عشق
بورزید . عشق یه پدیده یا شکوه است
و چشمان انسان را به بعد چهارم دنیای شگفتی ها
می گشاید وقدر تمندترین
نیروی ربایش کائنات
عشق هست
حسادت بزرگترین دشمن عشق است. و از نظر جسمی هم
باعث پیری زود رس سلولهای
بدن میشود
انسان بدون عشق مبدل به نقاره بد صدا و سخنی بد
آهنگ می شود. عشق بی عیب
نقص ترسی را نقش بر آب می کند
. انکه می ترسد در عشق خود پاکباز نیست و عشق
گردن نهادن به قانون الهی است
خداوند مایه شادی و عشق و آرامش است در ملکوت
او نه اتفاقی شومی برایتان
رخ می دهد و نه بلایی برسرتان نازل خواهد شد
 
 
مهم ایی نیست که دیگران چه می کنن تو خود باش و
سعی کن خوب باشی انسان در
هر مرحله از زندگی
باید در جستجوی حقیقت باشد و اسرار واقعی وجود
خود را بیابد و وجود
ملکوتی خودش را آلوده گناه نسازد
گناه افت وجود انسان است که و او را به نابودی
می کشاند
 
هر روز
یک زیبایی ، یک نغمه عاشقان ه یک شروع را به
همراه دارد کافی است که آنرا
بیابی و با آن همراه گردی
اینگونه ، همواره شاد خواهی بود
گوش کن
این نغمه ها برای توست این نغمه های برای من
است و برای آنکه در عمیق
ترین لحظه خویش
آنانرا جستجو می کند و بر آن شادمان می گردد
به عشق بکوش
تا در تمامی لحظات آسمان آن گرمای حقیقی را در
تمامی قلب خویش احساس نمایی
و با آن یگانه مهربان همراه گردی و آنگاه است
که بر تو مکشوف خواهد گشت
که خداوند همواره با توست

 


نويسنده: مهرانگیز مورخ: پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386
|+|
فقط تو

عشق بازی به همین آسانی است، كه دلی را بخری، بفروشی مهری
شادمانی را حراج كنی، رنجها را تخفیف دهی، مهربانی را ارزانی عالم بكنی 
و بپیچی همه را لای حریر احساس
گره عشق به آنها بزنی، مشتری هایت را با خود ببری تا لبخند 
 
عشق بازی به همین آسانی است  ...
 
هر كه با پیش سلامی در اول صبح
هر كه با پوزش و پیغامی با رهگذری 
هر كه با خواندن شعری كوتاه با لحن خوشی 
نمك خنده بر چهره در لحظه كار 
عرضه سالم كالایی ارزان به همه 
لقمه نان گوارایی از راه حلال 
و خداحافظی شادی در آخر روز 
و نگهداری یك خاطره خوش تا فردا
در ركوعی و سجودی با نیت شكر 
 
عشق بازی به همین آسانی است

به همین آسانی

 

از كدوم تبار پاكی،كه نظر كرده ی خاكی

نوش دارویی واسه ی دل،مرحم زخم هلاكی

چیه اسمت كه تو حرفات گل استعاره داری

با تموم خستگی هات، طاقت اشاره داری

مثل خورشید میدرخشی، طعم زندگی میبخشی

میون این همه مهتاب، حرمت ستاره داری

چیه اسمت كه وجود نازنینت، تك درخت كوه طوره

چه قدی داره دل عشق آفرینت،كه نگاهت بی عبوره

چیه اسمت كه رقیب آسمونی، شكل ماه مهربونی

نمی خواهم ....

 

نمی خواهم به جز من دوستدار دیگری باشی

 

       نمی خواهم برای لحظه ای حتی به فكر دیگری باشی

 

                نمی خواهم صفای خنده ات را دیگری بینند

 

                نمی خواهم كسی نامش بر لبای تو بنشیند

 

 

                نمی خواهم كه نقش چهره ای در خاطرت ماند

 

                نمی خواهم گه نگاهی به نگاه پاكت آویزد

 

                نمی خواهم به غیر از من بگیرد دست تو دستی

 

                نمی خواهم كسی یارت شود در راه این نیست

 

 

                نمی خواهم میان ما را جدایی سایه اندازد

 

                نمی خواهم میان دیگری عشق ما بر اندازد

 

نمی خواهم، نمی خواهم، نمی خواهم

 


نويسنده: مهرانگیز مورخ: شنبه بیست و یکم مهر 1386
|+|
سلام بر ماهی كه روزها بر آن فخر نفروشند و سرفرازی نكنند
ماه شُكوه روح و
خاكساری تن
ماه دست های نوازش آسمان
ماه گام های به عاشقی رهسپار
ماه
چشم های اشك بر پیشگاه خشیت خدا
ماه خدایا!
ماه دهان های آه و لب های
زمزمه دوستْ دوست
ماه آوازهای زخمی زاری
.
سلام بر ماه همایون پارسایان
ماه روشن دیدار در شب بی كرانه انسان

ماه یقین
ماه كتاب مبین.
سلام بر ماه شورِ شوكتِ ایمان و روحِ رحمتِ
رحمان.
سلام بر ماه خجسته جان،
سلام بر رمضان
.
الهی! به حرمت همین ماه


در این روز، روزه
امان را روزه روزه گیران راستین كن و نمازهایمان، نمازِ نماز خوانان راستین، و از خواب بی خبران به هوشیاری مان ببر. گناهانمان را ببخشا، و ذات واقعی ما را آشکار منما، ای خداوندگار جهانیان و درگذر از من ای آمرزگار تردامنان

پروردگارا

مرا به انچه روزی فرموده ای قانع کن

که از آن چه از نعمت هایت دارم راضی باشم

ومرا با الطاف ومحبت هایت پوشش بده

وبرای همیشه به من عافیت،

دوری از امراض روحی وجسمی،عنایت فرما.



آمین یا رب العالمین


 


نويسنده: مهرانگیز مورخ: دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386
|+|

تقدیم با عشق در سالگرد ازدواجمان

در سالگرد ازدواجمان

به گذشته ها می نگرم

به نخستین دیدارمان

نخستین احساس عاشقانه مان

نخستین اختلافمان

نخستین آشتیمان

نخستین روز زندگی مشترکمان

و می بینم

که هر روز برای ما سالگردی است

سالگرد احساسی مشترک

سالگرد لمس نمودن چیزی با هم

سالگرد سهیم شدن در چیزی با هم

سالگرد انجام کاری باهم

ولی امروز مهمترین سالگرد ماست

سالگرد روزی

که ما را به هم پیوند داد

روزی که پیمان بستیم

تا پایان زندگی عاشق هم باشیم

به ویژه امروز

می خواهم بدانی

عاشق اینم که همسر تو باشم

به خاطر اینکه

عاشق تو هستم

 

مهدی جان همسرم بهترینم 13 شهریور سالگرد بهترین روز  زندگیمونو بهت تبریک می گم


نويسنده: مهرانگیز مورخ: دوشنبه دوازدهم شهریور 1386
|+|
 

كنار آشنایی تو

 

                     آشیانه می كنم

 

                                              فضای آشیانه را

 

                                                                         پر از ترانه می كنم

 

                                                      كسی سوال می كند

 

                                   بخاطر چه زنده ای ؟

 

                    و من برای زندگی

 

تو را بهانه می كنم

 

چقدر تنهایی شعر سروده ام

 

برای نزول دوباره ای چشمانت

 

چقدر تنهایی انتظار كشیدم

 

برای صدای مغرور گامهایت

 

درپهنه وسیع فاصله در " تا اتاق خسته من

 

و هیچ نگفتم

 

وقتی فاصله ویران می شد

 

و تبسم زوركی ات " تزئین لبهایت می شد

 

چطور می توان با تو بود

 

و از تو نفرت داشت

 

و بی تو بود

 

و از تو عاشق بود

 

چقدر تنهایی به پنجره خیره ماندم

 

تا باز بر فراز بام های كاهگلی دلت " صدایت كه نام مرا می خواند

 

حضور پیدا كند

 

چقدر  تنهائی با قلب كاهی ام " درد و دل كردم

 

و برای ماندنی شدن دعا كردم

 

ولی خدا هم خواب بود

 

و فرشته ها تمام سعادتهای من را ربوده بودند

 

چقدر تنهائی....تنها ماندم برای معرفت بخشیدن به دل تو

 

چشمهایم كه روزگاری پرستش نگاهی بود

 

اینك به فقر بیهودگی " دل می بازند

 

مگر

 

 آخر چقدر فرصت داریم؟

چرا زهم بگریزیم " راهمان كه یكیست

 

سكوتمان " غممان " اشك و آه مان كه یكیست

 

چرا ز هم بگریزیم " دست كم یك عمر

 

مسیر میكده و خانقاه مان كه یكیست

 

تو گر سپیدی رودی و من سیاهی شب

 

هنوز گردش خورشید و ماه مان كه یكیست

 

تو از سلاله لیلی " من از تبار مجنون

 

اگر نه مثل همیم " اشتباه مان كه یكیست

در تاریکی چشمانت را جستم
در تاریکی چشمانت را یافتم
و شبم پر ستاره شد

تورا صدا کردم
در تاریکی شبها دلم صدایت کردو تو با طنین صدایم به سویم آمدی
با دستهایت برای دستهایم آواز خواندی
برای چشمهایم با چشمهایت
برای لبهایم با لبهایت
برای تنم با تنت آواز خواندی
من با چشمها و لبهایت انس گرفتم
با تنت انس گرفتم
چیزی در من فروکش کرد
چیزی در من شکفت
من دوباره در گهواره کودکی خویش
به خواب رفتم
و لبخند آن زمانم را بازیافتم

در من
شک لانه کرده بود
دستهای تو
چون چشمه ای به سوی من جاری شد
و من تازه شدم من یقین کردم
یقین را چون عروسکی در آغوش گرفتم
و در گهواره سالهای نخستین به خواب رفتم
دردامانت - که گهواره رویاهایم بود -
و لبخند آن زمان به لبهایم برگشت
با تنت برایم لالا گفتی
چشمهای تو با من بود
و من چشمهایم را بستم
چرا که دستهای تو اطمینان بود
بدی تاریکیست
شبها جنایتکارند
ای دل آویز من ای یقین ! من با بدی قهرم
و تو را بسان روزی بزرگ آواز می خوانم



صدایت می زنم گوش بده قلبم صدایت می زند
شب گرداگردم حصار کشیده است
و من به تو نگاه می کنم
از پنجره های دلم
به ستاره هایت نگاه می کنم
چرا که هر ستاره
آفتابیست
من آفتاب را باور دارم
من دریا را باور دارم
و چشمهای تو سرچشمه دریاست
انسان سرچشمه دریاست

 

تولد مهدی موعود بر عاشقان و منتظران مبارک

 


نويسنده: مهرانگیز مورخ: چهارشنبه هفتم شهریور 1386
|+|
کاوه

کاوه عزیز از بین ما رفته

به یاد دوست عزیزم داداش کاوه

خدایا : از عشق امروزمان چیزی برای فردا کنار بگذار: نگاهی ، یادی، تصویری، خاطره ای ، برای آن هنگام

که فراموش خواهیم کرد روزی چقدر عاشق بوده ایم

پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری
هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم.
دخترلبخندی زد و گفت ممنونم.
تا اینکه یه روز اون اتفاق افتاد.حال دختر خوب نبود...نیاز فوری به قلب
داشت...از پسر خبری نبود...دختر با خودش می گفت: می دونی که من
هیچ وقت نمی ذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا
کنی...ولی این بود اون حرفات؟...حتی برای دیدنم هم نیومدی...شاید من
دیگه هیچ وقت زنده نباشم...آرام گریست و دیگر هیچ چیز نفهمید...
چشمانش را باز کرد،دکتر بالای سرش بود. به دکتر گفت چه اتفاقی
افتاده؟ دکتر گفت نگران نباشید،پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما
باید استراحت کنید...در ضمن این نامه برای شماست!..
دختر نامه رو برداشت،اثری از اسم روی پاکت دیده نمی شد،بازش کرد
ودرون آن چنین نوشته شده بود: سلام عزیزم.الان كه این نامه رو میخونی
من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش كه بهت سر نزدم چون
میدونستم اگه بیام هرگز نمیذاری كه قلبمو بهت بدم..پس نیومدم تا بتونم
این كارو انجام بدم..امیدوارم عملت موفقیت آمیز باشه
.(عاشقتم تا بینهایت)
دختر نمی تونست باور کنه...اون این کارو کرده بود...اون قلبشو به دختر
داده بود
آرام آرام اسم پسر رو صدا کرد و قطره های اشک روی صورتش جاری
شد...و به خودش گفت چرا حرفشو باور نکردم 
 

روزها گذشت و گنجشك با خدا هیچ نگفت!

فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ، من تنها گوشی هستم كه غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام كه دردهایش را در خود نگه می دارد"

 و سر انجام گنجشك روی شاخه ای از درخت دنیا نشست... فرشتگان چشم به لبهایش دوختند ، گنجشك هیچ نگفت!

 

 و خدا لب به سخن گشود :

" با من بگو از انچه سنگینی سینه توست ."

 

گنجشك گفت:  لانه كوچكی داشتم ، ارامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی كسی ام . تو همان را هم از من گرفتی . این توفان بی موقع چه بود ؟ چه می خواستی از لانه محقرم كجای دنیا را گرفته بود ؟ 

 سنگینی بغضی راه بر كلامش بست. سكوتی در عرش طنین انداز شد . فرشتگان همه سر به زیر انداختند ...

 

و خدا لب به سخن گشود :

" ماری در راه لانه ات بود . خواب بودی . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند. آنگاه تو از كمین مار پر گشودی!"

 

 گنجشك خیره در خدایی خدا مانده بود!!!

 

و خدا لب به سخن گشود :

" و چه بسیار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خاستی!"

 

اشك در دیدگان گنجشك نشسته بود . ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت. های های گریه هایش ملكوت خدا را پر كرد...!


نويسنده: مهرانگیز مورخ: جمعه دوم شهریور 1386
|+|
دوستت دارم

* . * ...*. *
. * .*.. *`·.¸.·´* (¨`·.·´¨) * . * . * .
* .. *..(¨`·.·´¨). *`·.¸.·´* . * . * . *
..* ... *`·.¸.·´ * *. * . * . *4u* . *
* . * . * . . * . *.*. * . * . * .. * .*
___00000___00000 *.*.kiss* . * .. * . *
__0000000_0000000. * . * . * . * 4u ..
__000000000000000. * . * . * . * . * .
___0000000000000 * . * . *Kiss* ... * .*
____00000000000 * . *. * . * .* .. * . *
______0000000 * . *. * . * . * .. * . *
________000 * . *. * . * ... * . *kiss* .
_________0* . * .. ** .. *4u * . * .
* . * .. ** .. * . * . * . * . * .. ** ..


باور كن
  
باور کن که دوستت دارم
ای تنها بهانه برای زنده بودنم ، نفس کشیدنم دوستت دارم
ای امید و آرزوی من ، دنیای من دوستت دارم
ای تو به زیبایی یک گل سرخ ، به پاکی یک چشمه زلال ، به لطافت باران بهار دوستت دارم
ای تو فصل بهارم ، همیشه یارم ، همدم این دل پاره پاره ام دوستت دارم
ای تو آرامش وجودم ، همه بود و نبودم ، هستی و تار و پودم دوستت دارم
ای تو طلوع زندگی ام ، ناجی لب تشنگی ام دوستت دارم
ای تو عشق زندگی ام ، همیشگی ام ، ماندنی ام دوستت دارم
دوستت دارم و خواهم داشت ای که تو لایق این دوست داشتنی 
عاشقت می مانم و خواهم ماند ای که تو لیلی این دل دیوانه ای
به خاطرت جانم را ، زندگی ام را ، فدایت می کنم ، نثارت میکنم 
دوستت دارم که چشمهایم را قربانی نگاهت میکنم
اگر می گویم که دوستت دارم از ته دلم می گویم ، از تمام وجودم می گویم!
باور کنی ، باور نکنی یک کلام! دوستت دارم
 

دانی از زندگی چه می خواهم
من تو باشم ، تو ، پای تا سر تو
زندگی گر هزار باره بود
بار دیگر تو ، بار دیگر تو

 آنچه در من نهفته دریاییست
کی توان نهفتنم باشد
با تو زین سهمگین طوفانی
کاش یارای گفتنم باشد

بس که لبریزم از تو ، می خواهم
بدوم در میان صحراها
سر بکوبم به سنگ کوهستان
تن بکوبم به موج دریاها

بس که لبریزم از تو ، می خواهم
چون غباری ز خود فرو ریزم
زیر پای تو سر نهم آرام
به سبک سایه ی تو آویزم

عاشقت خواهم ماند
بی آنكه بدانی دوستت خواهم داشت

بی آن كه بر لب آرم  در دل خواهم گفت

بی هیچ سخنی  گوش خواهم داد

بی هیچ اندوهی در آغوشت خواهم گریست

بی آن كه حس كنی در تو آب خواهم شد

بی هیچ گرمایی كنار آشیانه ی تو آشیانه می كنم

و فضای آشیانه را پر از ترانه می كنم

می پرسند : به خاطره چه زنده ای؟

و من برای زندگی تو را بهانه می كنم

گر نمیدیدم دراین دنیا تو را

گر نبودم با توهرگز آشنا

گر درآن محفل نبودی همچو شمع

یا نمی دیدم ترا دربین جمع

گر زهربیگانه ای بیگانه تر

میگذشتم ازکنارت بی خبر

گر نمی کردی بسوی من نگاه

با نگاهی گر نمی رفتم زراه

عاشقی گر درسرشت من نبود

یا که عشقت سرنوشت من نبود

گر تورا بخت بد کوتاه من

سوی دیگر می کشید از راه من

این زمان جانم زمهرت پر نبود

سینه ام منزلگه این درنبود

گرچه عشقت غیرحسرت بر نداشت

ساقیت جز درد در ساغر نداشت

گرچه دیدم در رهت دام بلا

 وای بر من ،گرنمی دیدم ترا

 


نويسنده: مهرانگیز مورخ: پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386
|+|
می خواهم تا آخر دنیا با تو باشم

و با تو در پاییزان ؛ کسادی عشق را رونقی بخشم

فرصتی یافته ام تا در شب شعر قلبت ؛ شعر نو تلاوت کنم

گاهی می شود پاییز بود ولی ؛ لهجه ای بهاری داشت

گاهی می شود به جای گفتن های مصنوعی ؛ سکوتی طبیعی داشت

تنها اگر تو بخواهی

تنها اگر فرصتی یابم

می خواهم تا خدا با تو باشم

می خواهم برای تمامیت غصه هایت شانه باشم

اگر چه در زبان نمی اید ولیکن ؛ بهار را تا پایان

و پایان را تا آغاز با تو مرور خواهم کرد

برای غصه هایت تکیه گاه خواهم بود

و نه ترسی از باران

و نه ترسی از طوفان ؛ مرا باعث لرزش نمی کند

آری می خواهم برایت کسی باشم

برای همه لحظات با تو بودن

خود را بی رنگ بی رنگ کرده ام

وبا لبخندی پاره ؛ و قلبی فرو خورده ؛ به گدایی نگاهت نشسته ام

آخر دیگر از این همه ؛ نخواندنها و رفتنها و ماندنها و نخواندنها

خسته ام

باور کن می خواهم برایت کسی باشم

باور کن ....................

منو رها کن از این فکر تنهایی

تو نرفتی ؛ نه تو هنوزم اینجایی

امروز دومین سالگرد عقد منو مهدی عزیزمه

من یه چند روزی می رم مسافرت غیبتم رو به حساب بی وفایی نذاریدهمتونو دوست دارم


نويسنده: مهرانگیز مورخ: پنجشنبه هجدهم مرداد 1386
|+|
ماه من

  

  ماه من غصه چرا؟

آسمان را بنگر که هنوز، بعد صدها شب و روز                           

مثل آن روز نخست

گرم و آبی و پر از مهر به ما می خندد!

یا زمینی را که، دلش از سردی شبهای خزان

نه شکست ونه گرفت!

بلکه از عاطفه لبریز شد

نفسی از سر امید کشید

ودرآغاز بهار، دشتی از یاس سپید

زیر پاهامان ریخت ،

تا بگوید که هنوز ، پر امنیت احساس خداست!

ماه من ،غصه چرا ؟!

تو مرا داری و من

هر شب و روز،

آرزویم همه خوشبختی توست!

ماه من! دل به غم دادن از یاس سخنها گفتن

کار آنهایی نیست که خدا را دارند

ماه من!غصه و اندوه،اگر هم روزی،مثل باران بارید

یا دل شیشه ای ات،از لب پنجره عشق زمین خورد و

شکست

با نگاهت به خدا، چتر شادی وا کن

و بگو با دل خود؛ که خدا هست، خدا هست!

او همانی است که در تارترین لحظه شب،راه نورانی امید

نشانم می داد...

او همانی است که هر لحظه دلش می خواهد، همه زندگی ام

غرق شادی باشد ...

ماه من!

غصه اگر هست، بگو تا باشد!

معنی خوشبختی،

بودن اندوه است!

این همه غصه و غم،این همه شادی و شور

چه بخواهی و چه نه!میوه یک باغند

همه را با هم و با عشق بچین

ولی از یاد مبر؛

پشت هر کوه بلند، سبزه زاریست پر از یاد خدا!

و در آن باغ کسی می خواند،

که خدا هست؛خدا هست

و چرا غصه؟! چرا؟!

 


نويسنده: مهرانگیز مورخ: پنجشنبه یازدهم مرداد 1386
|+|
پدر

 

پیشاپیش تولد حضرت امام علی و روز پدر بر همگی مبارك

 

ز لیلی من شنیدم یا علی گفت

 

          به مجنون هم رسیدم یا علی گفت

 

                      مگر این وادی دارالجنون است

 

                            كه هر دیوانه دیدم یا علی گفت

 

                                     نسیمی غنچه ای را باز می كرد

 

                                                   به گوش غنچه كم كم یا علی گفت

 

چمن با ریزش باران رحمت

 

       دعایی كرد او هم یا علی گفت

 

                 یقین پروردگار آفرینش

 

             به موجودات عالم یا علی گفت

 

                      خمیر خاك آدم را سر شتند

 

                      چو بر می خاست آدم یا علی گفت

 

مگر خیبر ز جایش كنده می شد

 

   یقین اینجا علی هم یا علی گفت

 

                      علی را ضربتی كاری نمی شد

 

گمانم ابن ملجم یا علی گفت

 

یا علی

روز پدر رو به پدر عزیزم و پدر شوهرخوبم تبریک میگویم

مهدی جان عشق بی انتهای من همسر عزیز تر از جانم

روزت مبارک

 


نويسنده: مهرانگیز مورخ: پنجشنبه چهارم مرداد 1386
|+|

آرامم !

هم جنس ِ نگاهت ٬

هم رنگ ِ دستهایت !

گاه سرخ و گاه گاهی سبز ...

دستهایت اینجاست !

نگاهت ٬

صدایت

خنده ات !

دیگر چه میخواهم ؟

هیچ !!

دستهایت را در دستهایم جا گذاشته ای !

نگاهت را در نگاهم ٬

و خیالت را در خیالم ...  و من ٬

آرامم !

آرامتر از همیشه

زندگی چیست ؟ كه ما مثل اسیرانیم در چنگالش ؟

زندگی چیست ؟ كه پیوسته مرا در طلب عشق به خود می خواند ؟

زندگی دایره بودن و نابودن هاست

زندگی انسان نیست ، كه بفهمد همگان دل دارند

زندگی بازیچه است ! كودكان می فهمند !

زندگی بازی شطرنجی میان من و اوست كه اگر مات شوم باخته ام !

زندگی چیست كه ما منتظر بخشش او مبهوتیم ؟ زندگی رسم خوشایندی است !!!!

و چه زیبا دید سهراب این را

زندگی مسئله بودن و نابودن هاست ........


نويسنده: مهرانگیز مورخ: چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386
|+|

 

روز مادر رو به مادر عزیزم

ومادر شــــوهر مـــهربانم

و تمـــــام مادر های دنیـا

تبــــــــریـــک می گویـــم

تو ای مادر که یه عمره دلت با غصه دمسازه

لالایی های تو مـــــادر منو به گریه مینـــدازه


نويسنده: مهرانگیز مورخ: چهارشنبه سیزدهم تیر 1386
|+|

امشب شوق باریدن دارم

می خواهم ببارم در سرزمین نگاهت

و در اغوش گیرم پونه های خاكی یادت را.

امشب شوق پریدن دارم

می خواهم شاپركی با شم و در اسمان دلت

به پرواز در ایم و در ابر نفسهایت ارام گیرم.

امشب شوق سوختن دارم

می خواهم خاكستر شوم در اتش اشتیاق دستان

تو و گهگاهی شعله ور شوم با نسیم عشقت.

امشب شوق دریا شدن دارم

می خواهم در دریای وجودت شناور شوم

وبا امواج خواستنت به ساحل چشمانت برسم.

امشب شوق سیراب شدن دارم

می خواهم بر كویر احساسم نظر كنی و

جاری كنی چشمه زلال مهرت را.

امشب شوق وصل دارم

می خواهم برسم به تك نیلوفر مرداب ارزوهایم

می خواهم برسم به اوج خواستن.

برسم به تو.

گم شوم در تو.

بمانم با تو

 


من به دو چیز عشق می ورزم یكی تو و دیگری وجود تو
 به دو چیزاعتقاد دارم یكی خدا ودیگری تو
من در این دنیا دو چیز میخواهم یكی تو ودیگری خوشبختی تو
 من این دنیا را برای دو چیز میخواهم یكی تو ودیگری برای با تو موندن تا همیشه دوستت دارم

نويسنده: مهرانگیز مورخ: دوشنبه یازدهم تیر 1386
|+|

 چت !

 آیا چت كردن گناهه ؟! چت كردن با نامحرم چطور؟! حكم سكس چت چیه؟! اینها نمونه سوالهاییه كه هر روز دختر و پسرهای شیر پاك خورده تو ارتباطات اینترنتی باهاش درگیرن؛ چرا كه امروزه چت بعنوان یك وسیله نوین و نسبتا كم هزینه ارتباطی در حال گسترش یافتنه؛ هنگامی كه در پاسخ ایشان گفته میشه كه چت هم مانند هر نوع وسیله ارتباطی دیگه اگه موجب تحریك انگیزه هاى شهوانى و آسیب به آرامش روانى و عفت عمومى نشه اشكالی نداره، قانع میشن و سعی میكنن اونو تو مسیر درست و مفید بكار ببرن اما اونایی كه مثل من تو لاك غفلت هستیم، یا هوای نفس برمون غلبه كرده، به فتوای جناب شیطان رجیم رجوع میكنیم كه تو ارائه راهكارهای ضلالت و گمراهی از همه اهل عالم أعلم تره ! ولی ای كاش به این سفارش مولای تقوا پیشه‌گان، حضرت علی (علیه السلام) به فرزندش توجه میكردیم كه فرمود: « از راهی که بر گمراهی آن بیمناکی، خود را باز دار؛ زیرا توقف و ایستادن بهتر از افتادن در نابودی است. »

طبق بررسیهای "هر از گاهی" كه نتایجش بیشتر تو بولتن‌های خصوصی  ارائه میشه ! و گاهی هم به عموم درز میكنه ! كم و بیش در جریان وضعیت اسفبار چت رووم ها علی الخصوص از نوع ایروونیش قرار میگیریم، از جمله اینكه درصد بالایی از برو‌بچ‌ این مملكت برای ارتباط با جنس مخالف  و بعضی هم (گلاب به روتون ! ) برای لاس زدن ! و ردو بدل كردن الفاظ سکسی چت میکنن ! و درصد قابل توجهی از فضای گفتاری، نوشتاری و تصویری رووم‌ها رو این وضعیت اشغال كرده كه البته برای اونایی كه بیشتر با یاهو مسنجر بویژه پرشین چت سرو كار دارن دور از چشم و گوش نیست !

درسته كه غریزه جنسی از نیرومندترین غرایزه و در بسیاری از رفتارهای انسانی به شكل های مختلف ظهور و بروز داره. اما باید توجه داشت كه استفاده های مجازی و غیر اخلاقی از امثال چت، ما رو تو دنیای واقعی‌مون دچار مشکل میكنه و موجب آسیب روانی به دیگران و فروپاشی درونی خودمون میشه.

برخی معتقدند كه محیط چت جایی هست که انسان خودش رو خالی می کنه که این موضوع میتونه خوب باشه یا بد؛ بعضی هم معتقدند كه چت به این شیوه ای که امروزه در بین جوانان رواج داره موثرترین راه برای نابود کردن وقت، انرژی، اخلاق و ارزشهای اعتقادی او نهاست !

بنظر میاد معضلات چت و اینترنت چیزی نیست كه یك نفر یا گروهی از نخبه‌گان فرمولی بدن و با به كار بستن اون دنیا گلستون بشه بلكه این مسائل تا حد زیادی بستگی به وضعیت فرهنگ عمومی خودمون و دهكده جهانی ! داره .

اما حالا استعدادهای درخشان این سرزمین كه قله المپیادهای علمی و ازرشی رو فتح كردن كجا هسند ؟! و چرا سهم مباحت علمی، هنری، دینی و ... در این عرصه كمه ؟! آیا واقعا محیط چت فعلی در شأن علم دوستانی با پشتوانه فرهنگی چندین هزارسالست ؟! و چطور میشه از چت جهت رشد و پیشرفت بیشتر در زمینه های گوناگون بهره برد ؟!  پرسش‏هایی هستند كه امیدواریم حداقل بخشی از پاسخ اونهارو در لابلای نظرات شما عزیزان پیدا كنیم.

           به قول حافظ شیرین سخن:

              من نگویم که کنون با که نشین و چه بنوش

                                           که تو خود دانی اگر زیرک و عاقل باشی

              گر چه راهی است پر از بیم ز ما تا بر دوست

                                          رفتن آسان بود ار واقف منزل باشی ...  


نويسنده: مهرانگیز مورخ: پنجشنبه هفتم تیر 1386
|+|

از من ای هستی من دور مشو كه مرا بی تو تمنایی نیست
به خـدا غیر تو ای راحت جان در دلم بهر كسی جائی نیست
جز تمنــــا ی دو چشم سیهت به دلم حسرت بینائی نیست
قطــره ی اشكم و جز سینه ی تو منزلم در دل دریائی نیست



نويسنده: مهرانگیز مورخ: چهارشنبه ششم تیر 1386
|+|
رسیدن یه روز خوب

خدا قول نداده آسمون همیشه آبی باشه و باغ ها پوشیده از گل

قول نداده زندگی همیشه به كامت باشه

خدا روزهای بی غصه و شادی های بدون غم و سلامت بدون درد رو هم قول نداده

خدا ساحل بی طوفان، آفتاب بی بارون و خنده های همیشگی رو قول نداده

خدا قول نداده که تو رنج و وسوسه و اندوه رو تجربه نكنی

خدا جاده های آسون و هموار، سفرهای بی معطلی رو قول نداده

قول نداده کوه ها بدون صخره باشن و شیب نداشته باشن

رود خونه ها گل آلود و عمیق نباشن
قول داده ؟

ولی خدا رسیدن یه روز خوب رو قول داده


نويسنده: مهرانگیز مورخ: یکشنبه سوم تیر 1386
|+|

آغاز ، آفریدگار جهان چون به خلقت زن رسید ، دید مصالح سفت و سخت را در آفرینش مرد به کار برده و دیگر چیزی نمانده است . در کار خود واله گشت و پس از اندیشه ی بسیار چنین کرد : گردی رخسار از ماه ، تراش تن از پیچک ، چسبندگی از پاپیتال ، لرزش اندام از گیاه ، نازکی از نی ، شکوفایی از غنچه ، سبکی از برگ ، پیچ و تاب از خرطوم پیل ، چشم از غزال ، نیش نگاه از زنبور ، شادی از نیزه ی نور خورشید ، گریه از ابر ، سبک سری از نسیم ، بزدلی از خرگوش ، غرور از طاووس ، نرمی از آغوش طوطی ، سختی از خارا ، شیرینی از انگبین ، سنگ دلی از پلنگ ، گرمی از آتش ، سردی از برف ، پرگویی از زاغ ، زاری از فاخته ، دورویی از لک لک و وفا از مرغابی بر گرفت و به هم سرشت و زن را ساخت و او را به مرد سپرد .
پس از هفته ای ، مرد نزد خدا باز آمد و گفت : " خدایا این که به من داده ای زندگی بر من تباه کرده ، پیشه اش پرگویی است . دمی مرا به خود وانمی گذارد ، آزارم می دهد ، مدام نوازش می خواهد ، دوست دارد همیشه سرگرمش کنم ، بیخود می گرید ، تنها کارش بی کاری است . آمده ام او را پس دهم . زندگی با او برایم امکان پذیر نیست ، از من باز ستانش " .
خدا گفت : " باشد " و زن را به مرد پس داد . پس از سه روز ، دیگر بار مرد نزد خدا رفت و گفت : " خدایا !! نمی دانم چگونه است اما گویا زحمت او بیش از رحمت اوست . پس کرم کن و او را از من باز پس گیر " .
خدا گفت :" دور شو !! بس است هر چه گفتی. برو و با او بساز !!!!!! "
حالا شما بگویید ، زن زحمت است یا رحمت !؟


نويسنده: مهرانگیز مورخ: یکشنبه سوم تیر 1386
|+|


نويسنده: مهرانگیز مورخ: جمعه یکم تیر 1386
|+|
 

میدونی وقتی خدا داشت بدرقه ات می کرد بهت چی گفت ؟

جایی که میری مردمی داره که می شکننت نکنه غصه بخوری من همه جا باهاتم . تو تنها نیستی . توکوله بارت عشق میزارم که بگذری، قلب میزارم که جا بدی، اشک میدم که همراهیت کنه، ومرگ که بدونی برمیگردی پیشم

 

 

 


نويسنده: مهرانگیز مورخ: جمعه یکم تیر 1386
|+|
کوچه

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم

در نهانخانه قلبم گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطر خاطره خندید،عطر صد خاطره پیچید

یادم آمد که شبی باز از آن کوچه گذشتیم

پر گشودم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

شاخه ماه فرو ریخته در آب

شاخه ها دست بر آورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

یادم آمد تو به من گفتی از این عشق حذر کن

لحظه ای چند بر این آب نظر کن

آب ، آیینه عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا که دلت بار گران است

تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن

با تو گفتم حذر از عشق ندانم

سفر از پیش تو هرگز نتوانم

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد

چون کبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی من نرمیدم نگسستم

باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم

سفر از پیش تو هرگز نتوانم

اشکی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت

اشک بر چشم تو لرزید

ماه بر عشق تو خندید

یادم آمد که دگر از تو جوابی نشینیدم

پای در دامن اندوه کشیدم

نگسستم ، نرمیدم

رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم

نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم

بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم...

 

 

 


نويسنده: مهرانگیز مورخ: جمعه یکم تیر 1386
|+|

نويسنده: مهرانگیز مورخ: جمعه بیست و پنجم خرداد 1386
|+|

 

 ما به هم محتاجیم

 ما به هم محتاجیم

مثل دیونه به خواب

 مثل گندم به زمین

 مثل شوره زار به آب

 ما به هم محتاجیم

 ما به هم محتاجیم

 دستامون از هم اگه دور بمونه

 شب شیشه ای دیگه نمی شکنه

 از تو این شیشه ای  همیشگی

 خورشید مقوایی سر می زنه

 به عزای دوری دستای ما

 کوچه ها ساکت وبی صدا می شن

 بوی رخوت همه جا رو می گیره

 همه درها به غربت وا میشن

 جاده هامون که به خورشید میرسن

 مثل تاریکی بی انتها میشن

 

 


نويسنده: مهرانگیز مورخ: جمعه بیست و پنجم خرداد 1386
|+|

دیدار

من او را دیده بودم

نگاهی مهربان داشت

غمی در دیدگانش موج میزد

که از بخت پریشانش نشان داشت

نمی دانم چرا هر صبح هر صبح

که چشمانم به بیرون پنجره خیره می شد

میان مردمش می دیدم و باز

غمی تاریک بر من خیره می شد

شبی در کوچه ای دور

از آن شبها که نور آبی ماه

زمین و آسمان را رنگ می کرد

از آن مهتاب شبهای بهاری

که عطر گل فضا را تنگ می کرد

در انجا در خم ان کو چه ی دور

نگاهم با نگاهش اشنا شد

به یکدم انچه در دل بود، گفتم

سپس چشمان ما، از هم جدا شد

از ان شب، دیگرش هرگز ندیدم

تو پنداری که خوابی دلنشین بود

به من گفتند او رفت

نپرسیدم چرا رفت

ولی در آن شب بدرود دیدم

که چشمانش هنوز اندوهگین بود!

...

 


نويسنده: مهرانگیز مورخ: پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386
|+|

نکاتی در مورد سلامتی پوست:

-آب فراوان بنوشید. حداقل روزی 6 تا 10 لیوان. آب سبب دفع سموم بدن می گرددو برای سلامتی پوست بسیار مهم است.

-از کرمهای ضدآفتاب استفاده کنید تاپوستتان دچار پیری زودرس نگردد.

-رژیم غذایی مناسب داشته باشید ، روزانه مقادیر زیادی سبزیجات ومیوه های تازه بخورید.  سویا برای پوست بسیار مفید می باشد.

-مشروبات الکلی وسیگاررا ترک کنید سیگار ویتامین سی وبرخی از گروه ب را از میان می برد که سبب آسیب به بافت ارتجاعی پوست گشته وچین و چروک در پوست نمایان می گردد . الکل نیز عروق خونی را منبست کرده و سبب قرمزی و احساس خارش در پوست می گردد.

-ورزش کنید. پوست شما نیاز به تنفس دارد. با دویدن و پیادروی ساده جریان خون شما افزایش یافته و اکسیژن و مواد مغذی بیشتری به پوستتان می رسد.

-استرس را به حداقل برسانید. استرس سبب اختلال در هورمونهای بدن گشته که بر پوستتان اثر سوء می گذارد.

-خواب کافی داشته باشید. 6 الی 8 ساعت در شبانه روز بخوابید.

-سس مایونز یک مرطوب کننده فوق العاده برای پوست صورت می باشد. آنرا به صورت ماسک می توان استفاده کرد.

 

 

 

 

 


نويسنده: مهرانگیز مورخ: چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386
|+|
پیش از دیدن تو

می پنداشتم که هیچ کس را شایسته عشقمان نخواهم یافت

بدان خاطر که در باور من عشق در زندگی مهم تر از هر چیزی است

می خواهم که عشقمان عشقی پایدار باشد و همیشه همچون حال زیبا بماند

می خواهم که تا ابد زندگیمان بر عشق استوار باشد

عشق خود به سوی ما آمد ولی می دانم که هر دو با هم باید بکوشیم تا پایدار بماند

پس همواره نهایت تلاش را خواهم کرد تا با تو درست و راستگو باشم

برای رسیدن به خواسته هایم سخت خواهم کوشید

و تو را در راه رسیدن به خواسته هایت یاری خواهم کرد

همواره خواهم کوشید تا تو را درک کنم

همیشه افکارم را با تو در میان خواهم گذارد

همواره خواهم کوشید تا پشتیبان تو باشم

خواهم کوشید تا زندگیمان را به نیکی در هم آمیزیم

بدانسان که آزادی لازم برای شکوفایی جداگانه ما حفظ شود

 

 


نويسنده: مهرانگیز مورخ: سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386
|+|
بیا ای دل که سرگردان و بی سامان او باشیم

 چه سامانی از این خوشتر که سرگردان او باشیم

کتاب عقل بی تدبیر را در آتش اندازیم

حریم عشق را بوسیم و بر فرمان او باشیم

به صحرای محبت چون غبار از پای ننشینیم

 به دریای تمنا تشنه طوفان او باشیم

شرنگ رنج را با یاد او در کام جان ریزیم

بهار عمر را زندانی زندان او باشیم


نويسنده: مهرانگیز مورخ: دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386
|+|
همیشه غم انگیز ترین و سخت ترین خاطرات رو کسی برات میسازه که زیباترین و شیرین ترین لحظات رو برات ساخته 

نويسنده: مهرانگیز مورخ: دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386
|+|
روزی خوب

گاه بیان احساسات دشوار است

ولی می خواهم بدانی که چقدر دوستت دارم

صبح هنگام که چشم می گشایم و تو را کنار خود می بینم

از با تو بودن شادمان می شوم

به تو احترام می گذارم

تو را تحسین می کنم

هر روز صبح که چشم می گشایم

و تو را در کنار خود می بینم

می دانم هر چه پیش آید اهمیتی ندارد

آن روز روز خوبی خواهد بود. 


نويسنده: مهرانگیز مورخ: دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386
|+|
مطالب پیشین
:: طراح قالب وبلاگ و سايت ::

<-postTitle->

Copy Right By: Http://J28.Blogfa.Com
Sponsored By: Masoud Rezaie