تبليغاتX
ما به هم محتاجیم


ما به هم محتاجیم

درد و دل
آثار بجا مانده از یک عاشق
دوستان عاشق تنها
دوستان عاشق
موضوعات
آمار وب
طراح قالب:
لوگو دوستان
كدهاي جاوا

آرامم !

هم جنس ِ نگاهت ٬

هم رنگ ِ دستهایت !

گاه سرخ و گاه گاهی سبز ...

دستهایت اینجاست !

نگاهت ٬

صدایت

خنده ات !

دیگر چه میخواهم ؟

هیچ !!

دستهایت را در دستهایم جا گذاشته ای !

نگاهت را در نگاهم ٬

و خیالت را در خیالم ...  و من ٬

آرامم !

آرامتر از همیشه

زندگی چیست ؟ كه ما مثل اسیرانیم در چنگالش ؟

زندگی چیست ؟ كه پیوسته مرا در طلب عشق به خود می خواند ؟

زندگی دایره بودن و نابودن هاست

زندگی انسان نیست ، كه بفهمد همگان دل دارند

زندگی بازیچه است ! كودكان می فهمند !

زندگی بازی شطرنجی میان من و اوست كه اگر مات شوم باخته ام !

زندگی چیست كه ما منتظر بخشش او مبهوتیم ؟ زندگی رسم خوشایندی است !!!!

و چه زیبا دید سهراب این را

زندگی مسئله بودن و نابودن هاست ........


نويسنده: مهرانگیز مورخ: چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386
|+|

 

روز مادر رو به مادر عزیزم

ومادر شــــوهر مـــهربانم

و تمـــــام مادر های دنیـا

تبــــــــریـــک می گویـــم

تو ای مادر که یه عمره دلت با غصه دمسازه

لالایی های تو مـــــادر منو به گریه مینـــدازه


نويسنده: مهرانگیز مورخ: چهارشنبه سیزدهم تیر 1386
|+|

امشب شوق باریدن دارم

می خواهم ببارم در سرزمین نگاهت

و در اغوش گیرم پونه های خاكی یادت را.

امشب شوق پریدن دارم

می خواهم شاپركی با شم و در اسمان دلت

به پرواز در ایم و در ابر نفسهایت ارام گیرم.

امشب شوق سوختن دارم

می خواهم خاكستر شوم در اتش اشتیاق دستان

تو و گهگاهی شعله ور شوم با نسیم عشقت.

امشب شوق دریا شدن دارم

می خواهم در دریای وجودت شناور شوم

وبا امواج خواستنت به ساحل چشمانت برسم.

امشب شوق سیراب شدن دارم

می خواهم بر كویر احساسم نظر كنی و

جاری كنی چشمه زلال مهرت را.

امشب شوق وصل دارم

می خواهم برسم به تك نیلوفر مرداب ارزوهایم

می خواهم برسم به اوج خواستن.

برسم به تو.

گم شوم در تو.

بمانم با تو

 


من به دو چیز عشق می ورزم یكی تو و دیگری وجود تو
 به دو چیزاعتقاد دارم یكی خدا ودیگری تو
من در این دنیا دو چیز میخواهم یكی تو ودیگری خوشبختی تو
 من این دنیا را برای دو چیز میخواهم یكی تو ودیگری برای با تو موندن تا همیشه دوستت دارم

نويسنده: مهرانگیز مورخ: دوشنبه یازدهم تیر 1386
|+|

 چت !

 آیا چت كردن گناهه ؟! چت كردن با نامحرم چطور؟! حكم سكس چت چیه؟! اینها نمونه سوالهاییه كه هر روز دختر و پسرهای شیر پاك خورده تو ارتباطات اینترنتی باهاش درگیرن؛ چرا كه امروزه چت بعنوان یك وسیله نوین و نسبتا كم هزینه ارتباطی در حال گسترش یافتنه؛ هنگامی كه در پاسخ ایشان گفته میشه كه چت هم مانند هر نوع وسیله ارتباطی دیگه اگه موجب تحریك انگیزه هاى شهوانى و آسیب به آرامش روانى و عفت عمومى نشه اشكالی نداره، قانع میشن و سعی میكنن اونو تو مسیر درست و مفید بكار ببرن اما اونایی كه مثل من تو لاك غفلت هستیم، یا هوای نفس برمون غلبه كرده، به فتوای جناب شیطان رجیم رجوع میكنیم كه تو ارائه راهكارهای ضلالت و گمراهی از همه اهل عالم أعلم تره ! ولی ای كاش به این سفارش مولای تقوا پیشه‌گان، حضرت علی (علیه السلام) به فرزندش توجه میكردیم كه فرمود: « از راهی که بر گمراهی آن بیمناکی، خود را باز دار؛ زیرا توقف و ایستادن بهتر از افتادن در نابودی است. »

طبق بررسیهای "هر از گاهی" كه نتایجش بیشتر تو بولتن‌های خصوصی  ارائه میشه ! و گاهی هم به عموم درز میكنه ! كم و بیش در جریان وضعیت اسفبار چت رووم ها علی الخصوص از نوع ایروونیش قرار میگیریم، از جمله اینكه درصد بالایی از برو‌بچ‌ این مملكت برای ارتباط با جنس مخالف  و بعضی هم (گلاب به روتون ! ) برای لاس زدن ! و ردو بدل كردن الفاظ سکسی چت میکنن ! و درصد قابل توجهی از فضای گفتاری، نوشتاری و تصویری رووم‌ها رو این وضعیت اشغال كرده كه البته برای اونایی كه بیشتر با یاهو مسنجر بویژه پرشین چت سرو كار دارن دور از چشم و گوش نیست !

درسته كه غریزه جنسی از نیرومندترین غرایزه و در بسیاری از رفتارهای انسانی به شكل های مختلف ظهور و بروز داره. اما باید توجه داشت كه استفاده های مجازی و غیر اخلاقی از امثال چت، ما رو تو دنیای واقعی‌مون دچار مشکل میكنه و موجب آسیب روانی به دیگران و فروپاشی درونی خودمون میشه.

برخی معتقدند كه محیط چت جایی هست که انسان خودش رو خالی می کنه که این موضوع میتونه خوب باشه یا بد؛ بعضی هم معتقدند كه چت به این شیوه ای که امروزه در بین جوانان رواج داره موثرترین راه برای نابود کردن وقت، انرژی، اخلاق و ارزشهای اعتقادی او نهاست !

بنظر میاد معضلات چت و اینترنت چیزی نیست كه یك نفر یا گروهی از نخبه‌گان فرمولی بدن و با به كار بستن اون دنیا گلستون بشه بلكه این مسائل تا حد زیادی بستگی به وضعیت فرهنگ عمومی خودمون و دهكده جهانی ! داره .

اما حالا استعدادهای درخشان این سرزمین كه قله المپیادهای علمی و ازرشی رو فتح كردن كجا هسند ؟! و چرا سهم مباحت علمی، هنری، دینی و ... در این عرصه كمه ؟! آیا واقعا محیط چت فعلی در شأن علم دوستانی با پشتوانه فرهنگی چندین هزارسالست ؟! و چطور میشه از چت جهت رشد و پیشرفت بیشتر در زمینه های گوناگون بهره برد ؟!  پرسش‏هایی هستند كه امیدواریم حداقل بخشی از پاسخ اونهارو در لابلای نظرات شما عزیزان پیدا كنیم.

           به قول حافظ شیرین سخن:

              من نگویم که کنون با که نشین و چه بنوش

                                           که تو خود دانی اگر زیرک و عاقل باشی

              گر چه راهی است پر از بیم ز ما تا بر دوست

                                          رفتن آسان بود ار واقف منزل باشی ...  


نويسنده: مهرانگیز مورخ: پنجشنبه هفتم تیر 1386
|+|

از من ای هستی من دور مشو كه مرا بی تو تمنایی نیست
به خـدا غیر تو ای راحت جان در دلم بهر كسی جائی نیست
جز تمنــــا ی دو چشم سیهت به دلم حسرت بینائی نیست
قطــره ی اشكم و جز سینه ی تو منزلم در دل دریائی نیست



نويسنده: مهرانگیز مورخ: چهارشنبه ششم تیر 1386
|+|
رسیدن یه روز خوب

خدا قول نداده آسمون همیشه آبی باشه و باغ ها پوشیده از گل

قول نداده زندگی همیشه به كامت باشه

خدا روزهای بی غصه و شادی های بدون غم و سلامت بدون درد رو هم قول نداده

خدا ساحل بی طوفان، آفتاب بی بارون و خنده های همیشگی رو قول نداده

خدا قول نداده که تو رنج و وسوسه و اندوه رو تجربه نكنی

خدا جاده های آسون و هموار، سفرهای بی معطلی رو قول نداده

قول نداده کوه ها بدون صخره باشن و شیب نداشته باشن

رود خونه ها گل آلود و عمیق نباشن
قول داده ؟

ولی خدا رسیدن یه روز خوب رو قول داده


نويسنده: مهرانگیز مورخ: یکشنبه سوم تیر 1386
|+|

آغاز ، آفریدگار جهان چون به خلقت زن رسید ، دید مصالح سفت و سخت را در آفرینش مرد به کار برده و دیگر چیزی نمانده است . در کار خود واله گشت و پس از اندیشه ی بسیار چنین کرد : گردی رخسار از ماه ، تراش تن از پیچک ، چسبندگی از پاپیتال ، لرزش اندام از گیاه ، نازکی از نی ، شکوفایی از غنچه ، سبکی از برگ ، پیچ و تاب از خرطوم پیل ، چشم از غزال ، نیش نگاه از زنبور ، شادی از نیزه ی نور خورشید ، گریه از ابر ، سبک سری از نسیم ، بزدلی از خرگوش ، غرور از طاووس ، نرمی از آغوش طوطی ، سختی از خارا ، شیرینی از انگبین ، سنگ دلی از پلنگ ، گرمی از آتش ، سردی از برف ، پرگویی از زاغ ، زاری از فاخته ، دورویی از لک لک و وفا از مرغابی بر گرفت و به هم سرشت و زن را ساخت و او را به مرد سپرد .
پس از هفته ای ، مرد نزد خدا باز آمد و گفت : " خدایا این که به من داده ای زندگی بر من تباه کرده ، پیشه اش پرگویی است . دمی مرا به خود وانمی گذارد ، آزارم می دهد ، مدام نوازش می خواهد ، دوست دارد همیشه سرگرمش کنم ، بیخود می گرید ، تنها کارش بی کاری است . آمده ام او را پس دهم . زندگی با او برایم امکان پذیر نیست ، از من باز ستانش " .
خدا گفت : " باشد " و زن را به مرد پس داد . پس از سه روز ، دیگر بار مرد نزد خدا رفت و گفت : " خدایا !! نمی دانم چگونه است اما گویا زحمت او بیش از رحمت اوست . پس کرم کن و او را از من باز پس گیر " .
خدا گفت :" دور شو !! بس است هر چه گفتی. برو و با او بساز !!!!!! "
حالا شما بگویید ، زن زحمت است یا رحمت !؟


نويسنده: مهرانگیز مورخ: یکشنبه سوم تیر 1386
|+|


نويسنده: مهرانگیز مورخ: جمعه یکم تیر 1386
|+|
 

میدونی وقتی خدا داشت بدرقه ات می کرد بهت چی گفت ؟

جایی که میری مردمی داره که می شکننت نکنه غصه بخوری من همه جا باهاتم . تو تنها نیستی . توکوله بارت عشق میزارم که بگذری، قلب میزارم که جا بدی، اشک میدم که همراهیت کنه، ومرگ که بدونی برمیگردی پیشم

 

 

 


نويسنده: مهرانگیز مورخ: جمعه یکم تیر 1386
|+|
کوچه

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم

در نهانخانه قلبم گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطر خاطره خندید،عطر صد خاطره پیچید

یادم آمد که شبی باز از آن کوچه گذشتیم

پر گشودم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

شاخه ماه فرو ریخته در آب

شاخه ها دست بر آورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

یادم آمد تو به من گفتی از این عشق حذر کن

لحظه ای چند بر این آب نظر کن

آب ، آیینه عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا که دلت بار گران است

تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن

با تو گفتم حذر از عشق ندانم

سفر از پیش تو هرگز نتوانم

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد

چون کبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی من نرمیدم نگسستم

باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم

سفر از پیش تو هرگز نتوانم

اشکی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت

اشک بر چشم تو لرزید

ماه بر عشق تو خندید

یادم آمد که دگر از تو جوابی نشینیدم

پای در دامن اندوه کشیدم

نگسستم ، نرمیدم

رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم

نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم

بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم...

 

 

 


نويسنده: مهرانگیز مورخ: جمعه یکم تیر 1386
|+|
مطالب پیشین
:: طراح قالب وبلاگ و سايت ::

<-postTitle->

Copy Right By: Http://J28.Blogfa.Com
Sponsored By: Masoud Rezaie