تبليغاتX
ما به هم محتاجیم


ما به هم محتاجیم

درد و دل
آثار بجا مانده از یک عاشق
دوستان عاشق تنها
دوستان عاشق
موضوعات
آمار وب
طراح قالب:
لوگو دوستان
كدهاي جاوا
سلام بر ماهی كه روزها بر آن فخر نفروشند و سرفرازی نكنند
ماه شُكوه روح و
خاكساری تن
ماه دست های نوازش آسمان
ماه گام های به عاشقی رهسپار
ماه
چشم های اشك بر پیشگاه خشیت خدا
ماه خدایا!
ماه دهان های آه و لب های
زمزمه دوستْ دوست
ماه آوازهای زخمی زاری
.
سلام بر ماه همایون پارسایان
ماه روشن دیدار در شب بی كرانه انسان

ماه یقین
ماه كتاب مبین.
سلام بر ماه شورِ شوكتِ ایمان و روحِ رحمتِ
رحمان.
سلام بر ماه خجسته جان،
سلام بر رمضان
.
الهی! به حرمت همین ماه


در این روز، روزه
امان را روزه روزه گیران راستین كن و نمازهایمان، نمازِ نماز خوانان راستین، و از خواب بی خبران به هوشیاری مان ببر. گناهانمان را ببخشا، و ذات واقعی ما را آشکار منما، ای خداوندگار جهانیان و درگذر از من ای آمرزگار تردامنان

پروردگارا

مرا به انچه روزی فرموده ای قانع کن

که از آن چه از نعمت هایت دارم راضی باشم

ومرا با الطاف ومحبت هایت پوشش بده

وبرای همیشه به من عافیت،

دوری از امراض روحی وجسمی،عنایت فرما.



آمین یا رب العالمین


 


نويسنده: مهرانگیز مورخ: دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386
|+|

تقدیم با عشق در سالگرد ازدواجمان

در سالگرد ازدواجمان

به گذشته ها می نگرم

به نخستین دیدارمان

نخستین احساس عاشقانه مان

نخستین اختلافمان

نخستین آشتیمان

نخستین روز زندگی مشترکمان

و می بینم

که هر روز برای ما سالگردی است

سالگرد احساسی مشترک

سالگرد لمس نمودن چیزی با هم

سالگرد سهیم شدن در چیزی با هم

سالگرد انجام کاری باهم

ولی امروز مهمترین سالگرد ماست

سالگرد روزی

که ما را به هم پیوند داد

روزی که پیمان بستیم

تا پایان زندگی عاشق هم باشیم

به ویژه امروز

می خواهم بدانی

عاشق اینم که همسر تو باشم

به خاطر اینکه

عاشق تو هستم

 

مهدی جان همسرم بهترینم 13 شهریور سالگرد بهترین روز  زندگیمونو بهت تبریک می گم


نويسنده: مهرانگیز مورخ: دوشنبه دوازدهم شهریور 1386
|+|
 

كنار آشنایی تو

 

                     آشیانه می كنم

 

                                              فضای آشیانه را

 

                                                                         پر از ترانه می كنم

 

                                                      كسی سوال می كند

 

                                   بخاطر چه زنده ای ؟

 

                    و من برای زندگی

 

تو را بهانه می كنم

 

چقدر تنهایی شعر سروده ام

 

برای نزول دوباره ای چشمانت

 

چقدر تنهایی انتظار كشیدم

 

برای صدای مغرور گامهایت

 

درپهنه وسیع فاصله در " تا اتاق خسته من

 

و هیچ نگفتم

 

وقتی فاصله ویران می شد

 

و تبسم زوركی ات " تزئین لبهایت می شد

 

چطور می توان با تو بود

 

و از تو نفرت داشت

 

و بی تو بود

 

و از تو عاشق بود

 

چقدر تنهایی به پنجره خیره ماندم

 

تا باز بر فراز بام های كاهگلی دلت " صدایت كه نام مرا می خواند

 

حضور پیدا كند

 

چقدر  تنهائی با قلب كاهی ام " درد و دل كردم

 

و برای ماندنی شدن دعا كردم

 

ولی خدا هم خواب بود

 

و فرشته ها تمام سعادتهای من را ربوده بودند

 

چقدر تنهائی....تنها ماندم برای معرفت بخشیدن به دل تو

 

چشمهایم كه روزگاری پرستش نگاهی بود

 

اینك به فقر بیهودگی " دل می بازند

 

مگر

 

 آخر چقدر فرصت داریم؟

چرا زهم بگریزیم " راهمان كه یكیست

 

سكوتمان " غممان " اشك و آه مان كه یكیست

 

چرا ز هم بگریزیم " دست كم یك عمر

 

مسیر میكده و خانقاه مان كه یكیست

 

تو گر سپیدی رودی و من سیاهی شب

 

هنوز گردش خورشید و ماه مان كه یكیست

 

تو از سلاله لیلی " من از تبار مجنون

 

اگر نه مثل همیم " اشتباه مان كه یكیست

در تاریکی چشمانت را جستم
در تاریکی چشمانت را یافتم
و شبم پر ستاره شد

تورا صدا کردم
در تاریکی شبها دلم صدایت کردو تو با طنین صدایم به سویم آمدی
با دستهایت برای دستهایم آواز خواندی
برای چشمهایم با چشمهایت
برای لبهایم با لبهایت
برای تنم با تنت آواز خواندی
من با چشمها و لبهایت انس گرفتم
با تنت انس گرفتم
چیزی در من فروکش کرد
چیزی در من شکفت
من دوباره در گهواره کودکی خویش
به خواب رفتم
و لبخند آن زمانم را بازیافتم

در من
شک لانه کرده بود
دستهای تو
چون چشمه ای به سوی من جاری شد
و من تازه شدم من یقین کردم
یقین را چون عروسکی در آغوش گرفتم
و در گهواره سالهای نخستین به خواب رفتم
دردامانت - که گهواره رویاهایم بود -
و لبخند آن زمان به لبهایم برگشت
با تنت برایم لالا گفتی
چشمهای تو با من بود
و من چشمهایم را بستم
چرا که دستهای تو اطمینان بود
بدی تاریکیست
شبها جنایتکارند
ای دل آویز من ای یقین ! من با بدی قهرم
و تو را بسان روزی بزرگ آواز می خوانم



صدایت می زنم گوش بده قلبم صدایت می زند
شب گرداگردم حصار کشیده است
و من به تو نگاه می کنم
از پنجره های دلم
به ستاره هایت نگاه می کنم
چرا که هر ستاره
آفتابیست
من آفتاب را باور دارم
من دریا را باور دارم
و چشمهای تو سرچشمه دریاست
انسان سرچشمه دریاست

 

تولد مهدی موعود بر عاشقان و منتظران مبارک

 


نويسنده: مهرانگیز مورخ: چهارشنبه هفتم شهریور 1386
|+|
کاوه

کاوه عزیز از بین ما رفته

به یاد دوست عزیزم داداش کاوه

خدایا : از عشق امروزمان چیزی برای فردا کنار بگذار: نگاهی ، یادی، تصویری، خاطره ای ، برای آن هنگام

که فراموش خواهیم کرد روزی چقدر عاشق بوده ایم

پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری
هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم.
دخترلبخندی زد و گفت ممنونم.
تا اینکه یه روز اون اتفاق افتاد.حال دختر خوب نبود...نیاز فوری به قلب
داشت...از پسر خبری نبود...دختر با خودش می گفت: می دونی که من
هیچ وقت نمی ذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا
کنی...ولی این بود اون حرفات؟...حتی برای دیدنم هم نیومدی...شاید من
دیگه هیچ وقت زنده نباشم...آرام گریست و دیگر هیچ چیز نفهمید...
چشمانش را باز کرد،دکتر بالای سرش بود. به دکتر گفت چه اتفاقی
افتاده؟ دکتر گفت نگران نباشید،پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما
باید استراحت کنید...در ضمن این نامه برای شماست!..
دختر نامه رو برداشت،اثری از اسم روی پاکت دیده نمی شد،بازش کرد
ودرون آن چنین نوشته شده بود: سلام عزیزم.الان كه این نامه رو میخونی
من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش كه بهت سر نزدم چون
میدونستم اگه بیام هرگز نمیذاری كه قلبمو بهت بدم..پس نیومدم تا بتونم
این كارو انجام بدم..امیدوارم عملت موفقیت آمیز باشه
.(عاشقتم تا بینهایت)
دختر نمی تونست باور کنه...اون این کارو کرده بود...اون قلبشو به دختر
داده بود
آرام آرام اسم پسر رو صدا کرد و قطره های اشک روی صورتش جاری
شد...و به خودش گفت چرا حرفشو باور نکردم 
 

روزها گذشت و گنجشك با خدا هیچ نگفت!

فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ، من تنها گوشی هستم كه غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام كه دردهایش را در خود نگه می دارد"

 و سر انجام گنجشك روی شاخه ای از درخت دنیا نشست... فرشتگان چشم به لبهایش دوختند ، گنجشك هیچ نگفت!

 

 و خدا لب به سخن گشود :

" با من بگو از انچه سنگینی سینه توست ."

 

گنجشك گفت:  لانه كوچكی داشتم ، ارامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی كسی ام . تو همان را هم از من گرفتی . این توفان بی موقع چه بود ؟ چه می خواستی از لانه محقرم كجای دنیا را گرفته بود ؟ 

 سنگینی بغضی راه بر كلامش بست. سكوتی در عرش طنین انداز شد . فرشتگان همه سر به زیر انداختند ...

 

و خدا لب به سخن گشود :

" ماری در راه لانه ات بود . خواب بودی . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند. آنگاه تو از كمین مار پر گشودی!"

 

 گنجشك خیره در خدایی خدا مانده بود!!!

 

و خدا لب به سخن گشود :

" و چه بسیار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خاستی!"

 

اشك در دیدگان گنجشك نشسته بود . ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت. های های گریه هایش ملكوت خدا را پر كرد...!


نويسنده: مهرانگیز مورخ: جمعه دوم شهریور 1386
|+|
مطالب پیشین
:: طراح قالب وبلاگ و سايت ::

<-postTitle->

Copy Right By: Http://J28.Blogfa.Com
Sponsored By: Masoud Rezaie