سر آن نداریم که نامی به دست آریم و شهرتی به هم رسانیم، نه جویای نامیم و نه سزاوار آن، اهل دلیم و صاحبدلان، نه به هست نازیم نه، به نیست غمگین، نیست را نازم که ما را بی نیاز از هست کرد و این نهایت درویشی ماست...
از من ای هستی من دور مشو كه مرا بی تو تمنایی نیست به خـدا غیر تو ای راحت جان در دلم بهر كسی جائی نیست جز تمنــــا ی دو چشم سیهت به دلم حسرت بینائی نیست قطــره ی اشكم و جز سینه ی تو منزلم در دل دریائی نیست