|
بیا ای دل که سرگردان و بی سامان او باشیم
چه سامانی از این خوشتر که سرگردان او باشیم
کتاب عقل بی تدبیر را در آتش اندازیم
حریم عشق را بوسیم و بر فرمان او باشیم
به صحرای محبت چون غبار از پای ننشینیم
به دریای تمنا تشنه طوفان او باشیم
شرنگ رنج را با یاد او در کام جان ریزیم
بهار عمر را زندانی زندان او باشیم
|