دیدار
من او را دیده بودم
نگاهی مهربان داشت 
غمی در دیدگانش موج میزد
که از بخت پریشانش نشان داشت 
نمی دانم چرا هر صبح هر صبح 
که چشمانم به بیرون پنجره خیره می شد 
میان مردمش می دیدم و باز 
غمی تاریک بر من خیره می شد
شبی در کوچه ای دور 
از آن شبها که نور آبی ماه 
زمین و آسمان را رنگ می کرد 
از آن مهتاب شبهای بهاری 
که عطر گل فضا را تنگ می کرد
در انجا در خم ان کو چه ی دور
نگاهم با نگاهش اشنا شد 
به یکدم انچه در دل بود، گفتم
سپس چشمان ما، از هم جدا شد
از ان شب، دیگرش هرگز ندیدم
تو پنداری که خوابی دلنشین بود
به من گفتند او رفت
نپرسیدم چرا رفت
ولی در آن شب بدرود دیدم
که چشمانش هنوز اندوهگین بود! 
...